تبليغاتX
سورنا
به یاد دلیران وطن

در تاریخ آمده بابک خرمدین تنها سردار ایرانی بود که 22 سال جلوی حمله اعراب به وطن ما را گرفت و شکستشان داد .

وقتی به هر حیله و نیرنگی و با هر خیانت و وطن فروشی بدست دشمن اسیر شد.لحظه ای پا پس نکشید و با عزمی راسخ و سینه ای ستبر جلوی دشمنان ایستاد و خم به ابرم نیاورد

وقتی که قرار شد بابک را شکنجه کنند تا توبه کند و بخشیده شود بابک با لبخندی برلب وارد تالار دژخیم شد و روبه روی دشمن ایستاد.دستوردادند که زانو بزند و بر دشمن التماس کند.

ولی زهی خیال باطل فرمان دادند تشتی بزرگ آوردند وبابک را درون تشت نشاندند

اول گوشها و دماغ بابک را بریدند.

صدایی از بابک بلند نشد.در این هنگام بابک دست در خون خود کرده و به صورتش کشید.دشمن فریاد زد:

ای کافر چه میکنی خون نجس است

بابک گفت:

سرخی صورت به خون است.وقتی خون بدن من از بدنم رفت و صورتم زرد شد تو خواهی گفت ترسیده من میخواهم همیشه با صورتی سرخ روبروی تو دشمن ایران بایستم پس زنده باد ایران پاینده باد ایران.

اگرامروز بابک را میکشیدمپندارید جوانمردی ازبین میروددر ایران من

مادران بابکهایی پرورش میدهند که خواب را برشما دشمنان ایران

زمین حرام خواهند کردو شما روی اسایش نخواهیددید.

 

در این هنگام شمشیری سر بابک را در حالی که از خرخره بابک صدای زنده باد ایران بیرون میآمد.از تنش جدا کرد

 

 

 

 

 

زنده باد ایران

 زنده باد یاد دلیران وطنمان

 


|+|نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387 ساعت 14:38 توسط محسن عربگری |
بابا روزت مبارک

پدر یک داستان نانوشته:

 

 

پدر لطف خدا بر آدمیزاد

پدر کانون مهر و عشق و امداد

پدر مشکل گشای خانواده

پدر یک قهرمان فوق العاده

پدرآموزگار بی مواجب

به دوشش کوله باری از مخارج

پدر سرخ میکند صورت به سیلی

رخ فرزند نگردد زرد و نیلی

پدر لطف خدا روی زمین است

همیشه لایق صد آفرین است

پدر یک داستان نا نوشته

پدر همراه مادر در بهشته

چه روزی بهتر از میلاد مولا

برای دست بوسی از پدرها

پدر یعنی علی(ع)قرآن ناطق

پدرپیرو این مرد عاشق

علی (ع) فرمانروایی با اراده

امامی مقتدر بابایی ساده

مبارک روز بابای مسلمان

چه باشد پیش ما یا نزد یزدان

پدر سر منشأ بودن،ستودن

پدر گلواژه سبز سرودن

دعای خیر او همراه فرزند

الهی پیر شی فرزند دلبند

پدر یک مهمان و یک پرستو

ببوسند دست او صد هاارسطو

خدا پشت و پناه این مسافر

که در روی زمین باشد مهاجر

خوشا آنان پدر در خانه دارند

درون خانه یک پروانه دارند

پدر جان من صفاتو دوست دارم

محبت از تو باشد یادگارم

 


|+|نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 ساعت 14:4 توسط محسن عربگری |
دوست

من ان چیزی که خود دارم نثار دوست گردانم

نه چون حا فظ که میبخشد سمرقند وبخا ر را

 

 

به خوبان دل مده حافظ ببین ان بی وفاییها

که با خوارزمیان کردند ترکان سمرقندی

 

 

چو ایم جانب کوی تو صد منزل یکی سازم

اگر بیرون روم در هرقدم صد جا کنم منزل

 

نمیگویم فراموشش نکن گاهی به یاد اور

اسیری را که میدانی نخواهی رفت از یادش

 

 

به غربت می فرستد چرخ گردون بی سبب ما را

نمید ا نم پی  روزی  فرستد  یا  اجل  ما  را

 

حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج

فکر معقول بفرما گل بی خار کجاست


|+|نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387 ساعت 12:46 توسط محسن عربگری |
آرش کمانگیر

درروایتی امده است که وقتی جنگ ایران باتورانیان به درازاکشید ونتیجه نامعلوم ماند

قرارشد تیراندازی به توسط تیری مرز دوکشورراتعیین کند

که شاعربرای این کار عظیم ارش کمانگیر را انتخاب میکند

 

 

آرش کمانگیر:

{زندگانی شعله میخواهد}صداسرداد

عمونوروز

شعله هارا هیمه بایدروشنی افروز:

کودکانم،داستان ماز ارش بود

اوبه جان خدمتگزار باغ اتش بود

روزگار تلخ و تاری بود

بخت ما چون روی بدخواهان ماتیره

دشمنان برجان ما چیره

 

سنگرازادگان خاموش،

خیمه گاه دشمنان پرجوش

دشمنان بگذشته ازسرحد واز بارو...

باغهای ارزوبی برگ،

 

اسمان اشکها پربار

انجمن ها کرددشمن،

رایزن ها گرد هم اورد دشمن،

تا به تدبیری کهدرناپاک دل دارند،

 

هم به دست ماشکست ما بر اندیشند،

تازی اندیشانشان.بیشرم،

که مباداشان بهی در چشم،

یافتند آخر فسونی راکه میجستند...

 

چشم ها با وحشتی در چشمخانه هرطرف را جستجو میکرد،

این خبر را هر دهانی زیر گوشی بازگو میکرد

آخرین فرمان،

آخرین تحقیر...

 

مرز را پرواز تیزی میدهد سامان

گر به نزدیکی فرود آید،

خانه هامان تنگ

آرزومان کور...

 

ور بپرد دور،

تا کجا؟...تا چند؟...

آه!...کو باز وی پولادین و کو سرپنجه ایمان

لشکرایرانیان در اضطرابی سخت درد آور

دو دو و سه وسه به پج پج گرد یکدیگر...

 

کودکان بر بام،

دختران بنشسته بر روزن

مادران غمگین کناردر

کم کمک در اوج آمد پچ پچ خفته

 

خلق چون بحری بر آشفته،

به جوش آمد،

خروشان شد،

به موج افتاد،

 

و برش بگرفت و مردی چون صدف از

سینه بیرون داد

منم آرش،

چنین آغاز کرد آن مرد با دشمن،

 

منم آرش،سپاهی مرد آزاده،

به تنها تیر ترکش آمون تلختان را

اینک آماده

مجوییدم نسب،

 

فرزند رنج وکار

گریزان چون شهاب از شب،

چو صبح آماده دیدار

مبارکباد آن جامه که اندر رزم پوشندش

 

گواراباد آب باده که اندر فتح نوشندش

درین پیکار،در این کار،

دل خلقی است در مشتم

امید مردمیخاموش هم پشتم

 

کمان کهکشاندر دست،

کمانداری کمانگیرم

شهاب تیز رو تیرم،

ستیغ سر بلند کوه مأوایم،

 

به چشم آفتاب تازه رس جایم

مرا تیر است آتش بر،

مرا باد است فرمانبر

پس آنکه سر به سوی آسمان بر کرد،

 

به آهنگی دگر گفتار دیگر کرد:

درود ای واپسین صبح،ای سحر بدرود

که با آرش تو رااین آخرین دیدار خواهد بود

به صبح راستین سوگند!

 

به پنهان آفتاب مهر بار پاک  بین سوگند

که آرش جان خود در تیر خواهد کرد

پسآنگاه بیدرنگی خواهدش افگند

نیایش را دو زانو بر زمین بنهاد...

 

به سوی قلعه ها دستان زهم بگشاد:

برآ،ای خوشه خورشید!

تو جوشان چشمه ای،من تشنه ای بی تاب

برآسر زیر کن،تا جان شود سیراب

 

چو پا در کام مرگی تندخو دارم،

چودردل جنگبا اهریمنی تندخو دارم،

به موج روشنایی شستشو خواهم

زگلبرگ تو،ای زرینه گل،من رنگ و بو خواهم،

 

زمین خواموش بود و آسمان خاموش

تو گویی این جهانرا بود با گفتار آرش گوش

دشمنانش،در سکوتی ریشخند آمیز،راه وا کردند

کودکان از بامها او را صدا کردند

 

مادران او را دعا کردند،

پیر مردان چشم گرداندند

دختران بفشردهگردنبندهادرمشت،

همره اوقدرت عشقووفا کردند

 

ارش،اما همچنان خاموش،

ازشکاف دامن البرز بالا رفت

ور پی اتو،پرده های هشک پی در پیفرود امد

شامگاهان،راه جویا نی که می جستند ارش را بروی

 

قله ها،پیگیر،باز گردیدند،

بینشان از پیکر ارش

با کمان ترکشی بی تیر

اری،اری جان خود در تیر کرد ارش،

 

کار صدها،صد هزاران تیغه شمشیر کرد ارش،

تیر ارش را سوارانی که میراندند بر جیهون

به دیگر نیمروزی از پی ان روز،

نشسته بر تناور ساق گردویی فرو دیدند

مرز ایرانشهر وتوران باز نامیدند

 

 


|+|نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387 ساعت 19:30 توسط محسن عربگری |
نیایش

خدایابه من چگونه زیستن رابیاموزچگونه مردن را

خودم خواهم اموخت

 

 

گل سرخی به اودادم گل زردی به من داد

با تعجب گفتم ازمن بیزاری گفت

نه به خداانقدردوست دارم که نمی خوام بعداز اینکه

کام دلت راازمن گرفتی برای یافتن گل زرد به

زحمت بیافتی


|+|نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387 ساعت 14:17 توسط محسن عربگری |
عبرت زمانه

پیرمرد باپشتی خمیده داشت راه میرفت جوانی به شوخی گفت

پدرجان کمانت چند پیر مرد گفت پسرم پولتو بیهوده جرج نکن

زمانه برایگان این کمان رابه تو هم خواهد داد.


|+|نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387 ساعت 18:20 توسط محسن عربگری |
شعر
گدایان بهرروزی طفل خودراکورمیخواهند

طبیبان جمله مخلوق رارنجور میخواهند

مرده شویان راضی اندبرمردن مردم

بنازم مطربان راخلق رامسرورمیخواهند


|+|نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387 ساعت 22:7 توسط محسن عربگری |
سلام

@@@چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت برآن تربت پاک باد@@@

 

از آغازباید که دانی درست                                   

سرمایه  گوهران از نخست

که یزدان زناچیز چیز آفرید                                 

 بدان تا توانایی آرد پدید

سرمایه گوهران این چهار                                    

بر آورده بی رنج و بی روزگار

یکی آتشی برشده تابناک                                      

 میان آب و باد از بر تیره خاک

نخستین که آتش به جنبش دمید                               

ز گرمیش پس خشکی آمد پدید

وزان پس ز آرام سردی نمود                               

 ز سردی همان بازتر می فزود

چو این چار گوهر به جای آمدند

ز بهر سپنجی سرای آمدند

گهرها یک اندردگر ساخته

زهر گونه گردن برافروخته

پدید آمد این گنبد تیزرو

شگفتی نماینده نو به نو

ابر ده و دو هفت شد کدخدای

گرفتند هر یک سزاوار جای

در بخشش و دادن آمد پدید

ببخشید دانا چنانچون سزید

فلکها یک اندر دگر بسته شد

بجنبیدچون کار پیوسته شد

چودریاوچون که چون دشت وراغ

زمین شد به کردارروشن چراغ

 

با عرض سلام و خسته نباشید خدمت بازدید کنندگان عزیز. این وبلاگ تازه تاسیس است امیدوارم

اوقات به یاد ماندی رادر وبلاگ ما بگذرانید.این وبلاگ بیشتر مسایل ادبی و تاریخی را دنبال میکند.

و همچنین نیاز های شما را.هر مطلب و یا سوالی دررابطه با مسایل تاریخی و یا ادبی نیاز دارید در قسمت نظرات بیان کنید تا در اولین فرصت برای شما در وبلاگ به صورت پست جدید ارایه شود

@@@با تشکر مدیر وبلاگ@@@

 


|+|نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387 ساعت 10:6 توسط محسن عربگری |
آخرین نوشته ها
با کمی تاخیر سلام
ایران پاینده مانی وجاودانه
ارویوبرزن دلاورایران زمین
عشق ایران
منشور جهانی حقوق بشر کورش کبیر
شعراذری

شاهنامه آخرش غمه.چرا؟
شهریار روحش شاد

آرشيو وبلاگ
مرداد 1388
بهمن 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387