سلام
میدانید این جمله که شاهنامه اخرش خوش است از کجا در ادبیات ما جا افتاده است؟
چه کسانی اونو جا انداختن براتون میگم همین عربهای گرسنه این جمله را مد
کردن اخر شاهنامه برای ما بدبختی و برای اعراب خوشبختی شروع میشه وما
بی خبر از معنای ان این جمله رو به کار میبریم.
راوی میگه وقتی ایرانیان در جنگ با اعراب شکست خوردن واین عربهای بیابان
گرد وارد شهرهای ایران آن زمان شدند وقتی آن کاخهای زیبا را دیدن وآن زنان
هوری وش را دیدن با خودشان میگفتن ما وارد بهشت شده ایم واین زنان به این
زیبایی را فقط میتوان در بهشت پیدا کرد .
اینان هر چه داشتیم به یغما بردند تاریخ مان را به اتش کشیدن راوی میگه دانشگاه
جندی شاپورقدیم بزرگترین مکان در دنیا برای تحصیل علم روزگار آن زمان بوده
با دانشمندانی از سراسر گیتی کتابهای نادر دنیا در کتابخانه این دانشگاه از تمام
دانشمندان وفیلسوفان روزگارگرداوری ونگهداری میشده که تمام این کتابها را یا
اتش زدن یا در رودخانه ریختن که میگفتن اینان تمام کفر هستن که اگر غیر این بود
از خودشان محافظت میکردن.
راوی میگه وقتی تمام دارو ندارمان به باد رفت به خاطر سردمداران نا لایق مان و.
از گذشته ما هیچ نشانهایی بجا نماند مردی از مردان روزگارمان دست به زانوی
مردانگی گذاشت ومدد خواست از یزدان پاک با همت والای خودش سی سال زحمت
کشید تا از طریق داستانهایی که درسینه مردان وزنانمان به یادگار مانده بود و دشمن
تنها جایی را که نتوانسته بود تسخیر کند تاریخ ایران عزیزمان را دوباره به رشته
تحریردر اورد تا یادمان بیاید کی هستیم از کجا امده ایم وتو چه خواب سنگینی فرو
رفته ایم که وقتی شاهنامه به پایان رسید ودست به دست گشت ان چنان شور ولوله
در بین جوانان وطن به پا کردکه اگر دختری شاهنامه را میخواند لباس مردانه به تن
کرده راهی میدان جنگ میشد .
کاش مردی دیگر پیدا میشد و شاهنامهای به زبان ما می نوشت تا بتوانیم ان را بخوانیم
وبدانیم کی هستیم کجای این دنیا گیر کردیم که برای داشتن علم روز دنیا باید ناز این و آن
را بکشیم که برایمان تصمیم بگیرند که میبتوانیم از تواناییهایمان استفاده بکنیم یا نه .
که اگر نبود نالایقان خودمان ما باید تصمیم میگرفتیم که دنیا چگونه باید اداره شود
وقتی درختی تنومند به هیچ ترفندی از پا در نیامد از داخل موریانه به جانش افتاده
آن را سرنگونش کرد خودمان کشتیم امیر کبیرها راخودمان کشتیم سورناهارا خودمان
کشتیم کریم خان هاراخودمان............
به قولی خودمان کردیم که لعنت بر خودمان باد.
یا حق تا بعد بدرود.
نی دمساز
بنال ای دل که من غم دارم امشب نه دلسوز ونه همدم دارم امشب
دلم زخم است از دست غم یار هم از غم چشم مرهم دارم امشب
همه چیزم زیادی می کند حیف که یار از این میا کم دارم امشب
چوعصری امد از در گفتم ای دل همه عیشی فراهم دارم امشب
ند ا نستم که بوم شام غمگین به بام روز خرم دارم امشب
برفت وکوره ام در سینه افروخت ببین اه د ما د م د دارم امشب
به دل جشن عروسی وعده کردم ندانستم که ما تم دارم امشب
در ا مد یار وگفتم دم گرفتیم دمم رفت وهمه غم دارم امشب
به امیدی که گل تا صبحدم هست به مزگان اشک ماتم دارم امشب
مگر ابستن عیسی است طبعم که بر دل بار مریم دارم امشب
سر دل کندن از لعل نگارین عجب نقشی به خاتم دارم امشب
اگر رویین تنی باشم به همت غمی همتای رستمک دارم امشب
غم دل با که گویم شهر یا را
که محرومش زمحرم دارم امشب
شتاب شتاب

شبا ب عمر عجب باشتاب می گذرد
بدین شتاب خدایا شباب می گذرد
شباب وشاهد وگل مغتنم بودساقی
شتاب کن که جهان با شتاب می گذرد
خوش ان دقایق مستی که زیر سایه بید
به ناله دف وچنگ ورباب می گذرد
به چشم خود گذر عمر خویش می بینم
نشستهام لب جویی واب می گذرد
به روی ماه نیاری حدیث زلف سیاه
که ابر از جلوی افتاب می گذرد
غبار اینه دل حجاب دیده ماست
و گر نه شاهد ما بی نقاب می گذرد
چه الفتی است میان من وسرزلفش
که عمر من همه در پیچ وتاب می گذرد
خراب گردش ان چشم جاودان مستم
که دور جام جهان خراب می گذرد
بیاد نرگس مست تو تا شدم مخمور
خیال خواب به چشمم به خواب می گذرد
به اب وتاب جوانی چگونه غره شدی
که خود جوانی واین اب و تاب می گذرد
به زیر سنگ لحد استخوان پیکر ما
چو گندمی است که از اسیاب می گذرد
کمان چرخ فلک شهریاردر کف کیست
که روزگار چو تیر شهاب می گذرد

خیام روحش شاد
پیش ازمن وتو لیل ونهاری بوده ست
گردنده فلک نیز به کاری بوده ست
هرجا که قدم نهی تو برروی زمین
ان مردمک چشم نگاری بوده ست
گرمی نخوری طعنه مزن مستانرا
بنیا د مکن تو حیله ود ستا ن را
تو غره بدان مشوکه می می نخوری
صد لقمه خوری که می غلا مست انرا
خیام اگر زباده مستی خوش باش
با ماهرخی اگر نشستی خوش باش
چون عاقبت کار جهان نیستی است
انگارکه نیستی چو هستی خوش باش
افلاطون
اگر خواهی زندگیت گوارا باد از اینکه مردم بجای ان که گویند
خردمند است بگویند دیوانه است خشنود باش
کاش منو تو دوبرگ پاییزی بودیم
ومن زودتر از تو می افتادم
که وقتی می افتی در اغوشت گیرم
ایران پاینده مانی وجاودانه
ارویوبرزن دلاورایران زمین
عشق ایران
منشور جهانی حقوق بشر کورش کبیر
شعراذری
شاهنامه آخرش غمه.چرا؟
شهریار روحش شاد


