تبليغاتX
سورنا
شعراذری

گوزه ل وطن

 

فخر ائیله مه ای بولبول-شیدا،چمنیم وار،

قوی فخر ایله ییم من کی،گوزل بیروطنیم وار

نامردم،اگرحوری وقیلمانا دگیشسم،

گولزار-وطنده او گوزللرکی ،منیم وار

 

ده لی -بولبول.

 

دئمه مجنوناده لی،بلکده،لیلاده لیدیر،

عشق اولان یئرده بوتون عاقیل ودانا ده لیدیر.

سالدی یوسف کیمی اوز سئوگلسین زندانا،

قویدوروسوالیغی عالمده زلیخا،ده لیدیر

بیروفاسیزگول اوچون ناله سی دونیانی توتوب

عاشقین قلبی کیمی بولبول-شیدا ده لیدیر.


|+|نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387 ساعت 21:48 توسط محسن عربگری |

شهادت خورشید عدالت

                 منادی رحمت

      امیر المومنین علی (ع) تسلیت باد

 

 

 

 

 

شد چهره ی عدالت گلگون ز تیغ فتنه

منتظر بود ودلتنگ،نزدیک اذان صبح مثل کسی که عجله داشته باشد

برای دیدار معبود آماده رفتن به مسجد شد.حتی صدای ناله مرغابی ها

و شیون بچه ها،حتی درخانه ی علی نتوانست علیراازرفتن به مسجد

منصرف کند.دردلش آشوب بود.و دل نگران غذای بیچارگانی که بعد از

علی آیا کسی پیدا میشه نیمه شب یواشکی کیسه غذای یتیمان را به

دوش بکشد وبدونجیره و مواجب شکم گرسنگان را سیر کند.

یا حق گفت و راهی مسجد شد درراه به سپیده صبح میگفت آرزوبه

دل ماندی علی رادر خواب ببینی .توبیدار باشی وعلی در خواب غفلت؟

وارد مسجد شد وکسانی را که خواب بودند بیدار کرد.

نگاهی به شمشیر ابن ملجم کرد و او را نیز بیدار کرد.

نفرتی ازاو به دل نگرفت زیرا همیشه از متنفر شدن بیزار بود

گویی هرگز این جمله به گوشش نرسیده بود.

ابن ملجم ملعون با دستپاچگی بیدار شد.

و خودش را جمع وجور کرد.ترسید با خود گفت نکند

علی از تصمیم من با خبر باشد.ولی چقدر ابن ملجم نادان بود.

وقتی علی دل داد به نیایش با خدا دوباره ازاین جهان پر کشید به سوی معبود.

و سر به سجده شکر گذاشت.برق شمشیر فضای مسجد را پر کرد.

شمشیربر فرق مولا علی فرود آمد .در صدای ابن ملجم ملعون که

دستپاچه هم شده بود میشد صدای یاعلی را شنید.چون شمشیر

بدون شنیدن این ذکر بر فرق مولا کاری نمیکرد.

 

 آن شب به داغ مولا مهتاب گریه می کرد

تصویرماه در آب بی تاب گریه میکرد

 شد چهره ی عدالت گلگون ز تیغ فتنه

پیش نگاه مسجد محراب گریه میکرد

همچون برادرانش زینب به چشم خون داشت

آن آیه صبوره بی تاب گریه میکرد

 

 

میسر نگردد به کساین سعادت

به کعبه ولادت به مسجد شهادت


|+|نوشته شده در دوشنبه یکم مهر 1387 ساعت 16:8 توسط محسن عربگری |
آخرین نوشته ها
با کمی تاخیر سلام
ایران پاینده مانی وجاودانه
ارویوبرزن دلاورایران زمین
عشق ایران
منشور جهانی حقوق بشر کورش کبیر
شعراذری

شاهنامه آخرش غمه.چرا؟
شهریار روحش شاد

آرشيو وبلاگ
مرداد 1388
بهمن 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387